« August 2009 | صفحه اصلی | October 2009 »

September 2009 آرشیو

September 3, 2009

پيشواز

هنوز مهر از راه نرسيده
مهرباني رسيد!
سال هاست ديگر براي اول مهر مدادهاي رنگي نمي خرم!
اما هنوز منتظرم
شايد اينبار زنگ مدرسه نويد تجديد ديداري داشته باشد
همكلاسي هاي كلاس عشق
تابستان ها كار مي كنند
شايد پول كتاب هاي شعرشان را تامين كنند
و براي فنجان هاي قهوه توي كافي شاپي ارزان قيمت نگران نباشند!
شايد مهر كه بيايد
به اندازه كافي پول جمع كرده باشيم براي ديدار!
يادم باشد
براي باقي عمر قلم و كاغذ بخرم
زنگ مدرسه كه خورد
شعرهايم را بايد جايي بنويسم!
نبايد كاغذ كم بياورم
ما اگر قهوه نخوريم ، نمي ميريم
اما اگر ننويسيم
مي گويند زوجي در زندگي غرق شدند!
غريق نجات ها هم كه گرفتار جيبشان هستند!
مدت هاست سيگار فروشي مي كنند!
به ماه سپرده ام يادم بياورد
از شب گيسوهات چيزي ننويسم
مي ترسم
خورشيد حسودي اش بشود
لنگر بيندازد توي درياي زندگي!
مهر كه آمد
دوباره به دنيا مي آيم
يادم باشد كاغذ و قلم به اندازه كافي بخرم!

پ.ن:مگر نه اينكه زندگي پر است از آزمون هاي كوچك؟؟آماده ام تا نتيجه آزمون بزرگم را بگيرم عزيز.نتيجه اي را كه توي آزمون دات كام نمي نويسند!!توي دل من و تو نوشته اند.

September 9, 2009

شب قدر پدر

+ باد مي پيچد توي پيراهنم.بوي خاك تازه باران خورده دويده و تمام ريه ام را فتح كرده است.صداي مناجات برگها كه در هم مي پيچد سمفوني عجيبي ايجاد مي كند.دلم مي خواهد همين جا توي كوچه بنشينم و به عبادت درختان چشم بدوزم.ميزبان حس هاي عجيب و غريب شده ام.فكرم يك جا و در يك عصر سكونت نمي يابد.زنگ اس ام اس گوشي يكسر كار مي كند....متن ها را مي دانم.فقط اسم ها را مي خوانم شايد از ليست ذهني ام جا افتاده باشند،اما نه ....همه يادم بودند.قدم كه مي زنم حس مي كنم باد درختان را به ركوع كشانيده.درخت ايستاده مي ميرد اما بي گمان در ركوع عاشق مي شود.حس مي كنم صداهاي عجيبي مي آيد .اين سمفوني مناجات طبيعت حالي به حالي ام مي كند.
++كمربند به آستانه در گير كرد و باز شد....نمي دانم فانسقه ي تو هم جايي گير كرده بود يا نه؟؟دختر گفت:بابا امشب به مسجد نرويد .....كودكت زبان باز نكرده بود كه حرفي بزند !حتي گمان نمي كنم كه مي شناختت.مطمئنم برنگشتي كه نگاه كني .....نمي دانم شايد وقتي كه مي خوانديد "سُبحانَكَ يا شَفيقُ تَعالَيتَ يا رَفيقُ اَجِرنا مِنَ النّارِ يا ...."به مجيرش نرسيده آتش باريد از آسمان ......شايد مجيرش را نگفته تا آخرش را خواند و خواست رهايتان كند از آتش .....آقا كه خواسته بود دردانه اش مدينه تا طوس را چند دقيقه اي طي كرد ......از درهاي قفل شده رد شد تا آقا را در آغوش بگيرد ......يعني كودكت آمده بود كنارت؟؟؟.....و حالا بيست و چند سال است كه سم را با خودت مي كشي ......و كودكت نمي داند بايد بگويد نرو يا نه!!!!
پ.ن.1:سطور بالا با احترام تقديم مي شود به پدرها كه آينه هايي مطلوم هستند.خاصه پدرهايي كه جنس بودنشان با بقيه فرق مي كند .....راستش را بگويم .....تمام امشب را ياد پدرت بودم رفيق .....ياد پدرهايي از جنس پدرت ....از جنس پدرم .
پ.ن.2:هركس اين سطور را ديد به احترام دست پدرش را ببوسد ......نگذاريد حسرت اين بوسه بر دلتان بماند.
پ.ن.3:حالم عجيب است .....دستمال كاغذي را كه هنوز داري توي كيفت؟؟؟و تنها تو مي داني معني بغض هايم را ....
پ.ن.4:همان موقع كه اس ام اس دادم مي خواستم بگويم ....تمام آن چيزي را كه قلم نمي نويسد .....گاهي فقط بايد حرف زد ....

نوزدهم رمضان 1430 .....سه و چهل وسه دقيقه صبح

September 14, 2009

عاشقانه هاي بيمارستاني

پيش نوشت :آدم ها وقتي زير انبوه لوله ها و سيم هاي پزشكي دراز مي كشند ، كلي فرصت براي فكر كردن دارند.فرصت دارند فكر كنند از اين دلي كه حالا با كلي سيم سعي كرده اند ضربانش را اندازه بگيرند چه استفاده اي كرده اند؟هرچه فكر كردم سهم عمده دلم شد مال تو.همين شد كه خواستم پرستار كاغذ و قلم بياورد تا براي تو بنويسم.
# # #
امشب بايد احيايي در سكوت بگيرم.بايد از حفظ آيه بخوانم و مراقب باشم پرستارها اشك هايم را نبينند.قدغن شده برايم هيجان.مي بيني عزيزك؟؟دل جايگاه خداست و حالا بايد زير زيركي و دور از چشم آدم ها صاحبخانه را صدا زد.راتش را بخواهي ترسيدم نام تو از نوار قلبم بيرون بيايد .آن وقت حتما عشق را هم قدغن مي كردند.باري براي عاشق چه توفير مي كند؟من اينجا به چشمهاي تو نماز مي برم و زير طاق ابروهات قرآن به سر مي گيرم و اصلا برايم مهم نيست كه اين خطوط شكسته حرف حسابشان چيست .قرارداد ما از ازل اين بوده كه دل را خانه ي عشق كنيم.الحق بهره بردار بدي هم نبوديم.صاحبخانه شاهد است.به بنده هاش كاري ندارم جز تو.تو هم كه مي داني دلم را خانه عشق نگه داشته ام نه؟!حصر اين پلاستيك هاي مات مانده ام و فرصت دارم توي اين سلول مشمايي به تو فكر كنم.به تو كه هديه ي خدا هستي برايم روي زمين.شب قدر است و بايد با تو بودن را قدر دانست.بايد در خيال گيسوهات تاب خورد و در طنين صدات غرق شد.بايد نور چشمانت را پشت سطور اين پيام هاي كوتاه جستوجو كرد و نگذاشت اين دلواپسي توي چشمانت خانه كند. بايد قدر دانست امشبي را كه من و تو خدا تنهائيم.بايد از ضريح چشمانت گذشت و به زيارت كعبه سياه پوش چشمانت آمد. انگاري مرا توي چشمان تو دفن كرده اند و چه زيباست زيارت اهل قبور در شب قدر!من توي همين سلول پلاستيكي دراز مي كشم و با بندهاي انگشت تو پيش خدا مي روم.تقدس انگشتانت از تسبيح عقيقم بالاتر است.....70 مرتبه استغفرالله ......700 مرتبه مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ مات ماتَ شهيدا.....

پ.ن: مادر حافظ آورد .يك ساعت بعد از نوشتن سطور بالا ....تا بازش كردم آمد ....:
دوش بيماري چشم تو ببرد از دستم
ليكن از لطف لبت صورت جان مي بستم
عشق من با خط مشكين تو امروزي نيست
ديرگاهيست كزين جام هلالي مستم
ريسه رفتم از خنده و مادر مات و مبهوت تنها نگاهم مي كرد.بي گمان به عقل پسرش هم شك كرده:)

شب بيست و سوم رمضان 1430

September 15, 2009

عاشقانه ها 1

گندمگون صورتم
فقط اشك را كم داشت
آب را هم به آسيابت ريختم
آي عشق!

September 16, 2009

خدا دوخاني 1

يادم كن
يادت مي كنم
آهاي آقاي خدا
يادم تو را فراموش!

پ.ن.1:در مورد :اذكروني اذكركم
پ.ن.2:خدا دوخاني عبارتي گيلكي به معناي پيوسته خدا را صدا زدن است

September 19, 2009

خدا دوخاني 2

روزي
ده بار برايت شهادت مي دهم
هزار بار شاهدت مي گيرم
اصلا مي داني چيست؟
راست و دروغم گردن تو .....

پ.ن:اشهد ان لا اله الا الله

September 21, 2009

عنوان نمي خواهد

به نيماي شيرازي عزيز و پدر بزرگوارش كه از راه دور دستانش را مي بوسم


خونت را توي شيشه نمي كنند
اما
ديوار هاي خانه ات پلاستيكي مي شوند
ومن
چند سال است از كپسولهايت بلندترم!
قد نمي كشيم
نه من.....نه كپسول ها!
اما حواسم هست
ديوارهاي خانه ات حجاب ندارند
سر و صورتت لخت است!
مراقب چشمان هيزي باشم كه كورند!
كسي مي گفت
موج سبز كه از كار افتاد،آزادي!
من اما
دلخوشم به تلاطم اين موج سبز!
با توالي همان صداي بيب - بيبي كه هيچوقت لالايي خوبي نبوده!
مراقب حرف هايم باشم
هيچكدام از رنگ ها طاقتت را ندارند!
اصلا تو وصله ناجور هستي
جاي شكرش باقيست
خونت را توي شيشه نمي كنند!
مي خواهند
مسكن مهر بسازند!
يادم باشد بگويم بوي رنگ اذيتت مي كند!
تو به همان ديوارهاي پلاستيكي قانعي!
من هم به همين موج سبز!
باز هم يادم رفت!
رنگ ها چشم ديدنت را ندارند
مي نشينم
تلاطم موج هاي رنگي - كه ديگر فرقي نمي كند چه رنگي اند - را نگاه مي كنم
و خدا را شكر مي كنم
كه هنوز
"خونت را توي شيشه نمي كنند"

پ.ن.1خونت را توي شيشه نمي كنند، چون فكر مي كنند آلوده است.
پ.ن.2:اين سطور شعر نيست!چند كلمه است با يك رفيق.
پ.ن.3:اين پست بي سياست ترين پست دنياست.هرگونه استفاده سياسي از اين پست ممنوع است.دوستان منت مي گذارند به حال من و رفيقم اگر كامنت سياسي نگذارند.

September 27, 2009

تولد مهر

آمده است و در را مي زند.چقدر انتظار اين مهر را كشيدم.مهري كه قرار است باز تويش متولد شوم ، بعد 25 سال.شادي هاي غريب كودكانه اي دارم.انگار كودك دلم شهربازي اش را پيدا كرده است و بستني به دست مي خندد.يادتان هست؟پشمك هايي كه ميتنيدند درو ني ها و تمام ذوقمان اين بود كه دستمان بگيريمش و توي شهربازي بدويم و اگر بازيها فرصتي گذاشتند كمي هم بخوريمش.حالا من پشمك به دست توي زندگي مي دوم و شادم كه قرار است دوباره متولد شوم.توي مهر دوست داشتني خودم.اتاق رحم ديگريست كه هر روز خط زدم اعداد را تا به اين مهر دوست داشتني برسم.شايد ديگر دختر عمه كوچكم دلش براي خنده هايم تنگ نشود.اين يك ماه به اندازه چندين سال خنديده ام.حالا كه ايستاده اينجا نه اينكه از پيرتر شدن يكساله شادم نه!!شادم كه خدا دوباره مرا به زندگي پرتاب كرده است.اينبار با اميدي شيرين.دلم مي خواهد روبروي دريا بايستم و فرياد بكشم "آقاي خدا دوستت دارم ....به اندازه ي تمام نشانه هايي كه برايم فرستادي"

پ.ن.1:بي خيال آنفولانزاي نوع A ، بگذار تا آخر دنيا ببوسمت.
پ.ن.2:مرا هزار اميد است و هر هزار تويي
پ.ن.3:كاش مي شد يك پست نام تو را بنويسم .....كه اول نامت اول عشق است.
پ.ن.4:هنوز درست توي روز تولدم نيفتاده ايم سيل تبريكات روان شده است ....ممنونم رفقا ...آسمان دلتان آبي آبي آبي
پ.ن.5:اين سطور را توي برگه هاي "نخستين جشنواره دانشجويان وبلاگ نويس ايران" مي نويسم .چه نوستالژي شيريني ، دلم براي خيلي ها تنگ شده است.
پ.ن.6:درست ديشب فهميدم، بعد از 25 سال ....تقصير ماست يا تو كه حرف نمي زني؟؟ادامه والفجر 10 - كردستان - دو روز بعد از تولد مصطفي ......بگذار دستانت را ببوسم .....اوايل كارم اينجا بود كه مراجعه كننده اي تا اسمم را شنيد نام تو را برد .....وقتي فهميد پسرت هستم بويم مي كشيد .....گفت تو كشيدي اش عقب ....3 كيلومتر زير تير مستقيم .....وقتي كه پرسيدم باز هم نگفتي ......نمي خواهي اين روزه سكوت را بشكني مرد؟
پ.ن.7:دعا كنيد اين شادي تمام نشود كه هيچ ، همين روزها چند برابر شود.

درباره September 2009

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به شاسوسا شبیه تاریک من در September 2009 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی August 2009 می باشد.

آرشیو بعدی October 2009 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.