« March 2008 | صفحه اصلی | May 2008 »

April 2008 آرشیو

April 6, 2008

طعم...




می شود همیشه ایستاد  پشت این پنجره های شیشه پوشیده ی قدی و دنیا را دید! می شود همیشه زندگی را توی فیلم های بدون سناریوی تلویزیون دید!می شود همیشه خدا را توی قطرات بارانی که روی شیشه ضرب می گیرند دید! اما طعم دیدن دنیا و زندگی و خدا تنها توی گاز زدن سیبی است خودت از روی درخت چیده ای!باور کن......

 

پ.ن.1:رفتی و نیست همدم من غیر بالشم/با خاطرات بودن تو در کشاکشم ....رفته بودی و کیلومتر کیلومتر فاصله دورتر می شد!نوشتم اما ....اما گفتم تو اینجایی ....درست همین گوشه قلبم ....ادامه ندادم!

پ.ن.2:بعضی کلیشه ها شیرینند و گریزی از آنها نیست!!!شاید واقعیت هاییست که دیگران از به زبان آوردنش می ترسند! من اما هر گاه می گویم "ببین ....." تمام حسم را می گویم فارغ از اینکه کلیشه شده باشد!

پ.ن.3:تعطیلات مزخرفی بود!خیلی مزخرف!از در و دیوار خانه بدم می آید! به چه زبانی بگویم ایهاالناس من لازم السفرم!

April 13, 2008

بادی گارد


و حتی

.......دست های باد را قلم خواهم کرد ...

که مبادا....

گمان به تاراج گیسوهایت ببرد.....

می گویم :

               "موهایت را هیچ گاه چتری نزن!

                                                      بگذار از باران لذت ببریم!!!"

 

پ.ن: می خواستم از امروز بگویم از حسی که داشتم ....از فرود آمدن پتک ها و ریختن اشک ها .....اما .....اما برایم اشتراکات مهم تر از فردیات است ....من مهم ترم را می شناسم!


April 22, 2008

دلیل

از هر راه که می روی یک جای معادله نمی خواند!!!زندگی پر است از معادلاتی که منطق نمی شناسد و ...... پر است از معلول هایی که علت شان را نمی دانیم و بد داستان آنجاست که وقتی علت نمی شناسیم علت می آفرینیم!!!ما آفریدگاران علت هایی هستیم که تنها به اندازه درک نه چندان وسیعمان توجیه پذیرند!!!چه می شد ما هیچکداممان باور به دانستن نداشتیم؟!!!

پ.ن:اردی بهشت دوست داشتنی من هم رسید و با رسیدنش آرزوهای کوچکم را برآورده کرد.....من مدیون اردی بهشتم!منتظر اردی بهشت بعدی هستم!!!منتظرم تا با آمدنش آرزوهای بزرگتری را برآورده کند........

April 27, 2008

مطرود

دکمه های پیراهنم را باز می کنم ....می خواهم این هوا تمام تنم را بپوشاند ....همیشه صعود از کوههای جنگل پوشیده سخت تر است اما من ....نمی دانم عاشق جنگلم ...یا سختی ....شاخه ای به شلوارم گیر می کند و روی رانم را ...خراش افتاده ....آنقدر دور شده ام که صدای گروه نمی آید .... من ساز مخالف نمی زنم اما .....اما انگار دیگر گروه هم حوصله ی حرفهایم را ....دل به جنگل داده ام ....جنگل خیلی بزرگتر از گروه است ....خیلی بزرگتر و بزرگوارتر....صدای آواز قمری سرخوشی می آید ....چشم می چرخانم اما .....صدای گروه قل می خورد توی آواز قمری.....ترجیح می دهم گوشم را بگیرم!!!!گروه بدهی هایش را فراموش کرده!!!!حالا که همه صعود را یاد گرفته اند....رفیق و راه بلد نمی خواهند!!!!هفت قرآن به سر دردی هم که نیست تا دنبال رفیق باشند!!!کاش گوش آدمی قابلیت تفکیک اصوات را داشت ...من دلم میخواهد صدای آن قمری را بشنوم.....من فرزند باران و جنگلم!!!!این تنها صدای طبیعت است که .....صدایم را صاف می کنم....فریاد می کشم ....می خواهم قمری ها خوب صدایم را بشنوند...."تَوَکَّلتُ عَلَی الله و اللهُ بَصیرٌ بِالعِباد...."
پ.ن.1:گفت : "توصیه می کنم هرگز چیزی رو به زور به دست نیاری داداش کوچیکه".....گفتم:"تمام سعی مو می کنم"...اما نگفتم ....همیشه همه چیز را به زور به دستم دادند!!!!هر سرکشی ریشه ای دارد .....می دانی؟!!زور سرکشی کردن هم ندارم!!!!
پ.ن.2:گاهی فکر می کنم کاش خیلی آدم ها مرا پشت همین خطوط می دیدند!!!کاش خیلی ها زندگی خصوصی ام را نمی دانستند!!!
پ.ن.3:اصلا مهم نیست برایم!!!یعنی مدتهاست که دندانش را کشیدم!!!خیلی چیزها را تحمل کردم و دم نزدم!!!ریز ریز تغییرات رفتاری دوستان را دیدم و نگفتم!!!من از کسی طلبی ندارم!!!بگذار آنگونه که خوشند باشند!!!من به همین دلم که برای همه شان می تپد خوشم!!!
پ.ن.4:اداره ام!!!دلم گرفته!!!

درباره April 2008

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به شاسوسا شبیه تاریک من در April 2008 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی March 2008 می باشد.

آرشیو بعدی May 2008 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.