« January 2008 | صفحه اصلی | March 2008 »

February 2008 آرشیو

February 17, 2008

تصمیم





New Page 1

سکانس یک – داخلی – واگن شماره هفت مترو خط یک

چشمهایش را بسته بود و با نظمی خاص مثل منحنی های سینوسی ، سرش را تکان می داد .....بی خیال آدم های دور و برش.....خودش بود هندزفری اش....نگاهم را می دزدم از او .....همیشه آدم ها برایم جالب بوده اند ، مگر روزهایی که دلم می خواهد سر از تن تک تک شان جدا کنم .....پیرمرد جلدی می پرد روی صندلی تازه خالی شده .....انگار بهشت را به او داده باشند .....بدون اینکه نشیمنگاهش را از روی صندلی بکند ، با پایش کیسه های پلاستیکی سفیدش را به طرف خودش می کشید .......دستهایش سیاه بود و تَرَک پوش....چنان با دقت به حرف های مردان جوان مخابرات خوانده گوش می داد که انگار می کردی او هم دستی بر اتش دارد ....نمی دانم از اسامی لاتین مدارها چیزی می فهمید یا ...بی خیال آدم ها .... خودم را جابجا می کنم روی صندلی ......پسرک ، دخترک را به کنج در و پارتیشن کنار صندلی ها چسبانده و با دستش حصاری به دورش تنیده و شاید این حصار را، اتاق خواب می پندارد که لحظه پایش را از میان پاهای دخترک و دستش را از روی کمرش بر نمی دارد .......بی خیال آدم ها ......پیرزن بسته سبزی خوردن را روی پایش گذاشته و چرت می زند حد فاصل ایستگاه ها را .....بی خیال آدم ها ....

 

سکانس دو – داخلی – ایستگاه هفت تیر

پله ها را یک به دو بالا می روم.....باد توی سرم می پیچد ......کلاهم را پائین تر می کشم ....تصمیم می گیرم ....تصمیم می گیرم به خاطر خودم زندگی کنم .....بی خیال آدم ها ......تصمیم می گیرم هرچه از دهانم در می آید .....بی خیال ادم ها .....تصمیم می گیرم همه ی آدم ها را فراموش کنم ....که همه ی آدم ها مرا ......آدم ها بی خیال من شده اند و من هم تصمیم می گیرم بی خیال آدم ها شودم ....من باشم و دنیای دو نفره مان ....بی خیال آدم ها .....

 

سکانس سه – خارجی – میدان هفت تیر

باران شدت گرفته .....به تصمیمات مهمم فکر می کنم....لبخند می زنم ....می خندم .....ادم ها بی خیال من شده اند ، اما انگاری من نمی توانم بی خیال آدم ها شوم.........

 

پ.ن.1:مادرمان هم بلاگ نویس شده اند!!!

پ.ن.2:گفتی : وقتی می آیی جنس دلهره هایم عوض می شوند ....میگویم : من اما رنگ دلهره هایم عوض می شوند ....پر رنگ تر می شوند هر دم ....وقتی چیزی را در آغوش داری ، از فکر از دست دادنش هراسان تری!!! و این تمام راز نگاه نکردن ها بود!!!ترس ....ترس .....ترس.....

پ.ن.3: دوستان کار جدیدی شروع کرده اند ....ببینید اینجا را .....


February 26, 2008

قهوه



من آرامشم را توی قهوه ی چشم های تو می بینم ....چشم هایت را نبند!بگذار فنجانی دیگر بنوشم.......

 

+تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم

                               وقتی که آب می شود

و برای خاطر نخستین گل ها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم ....

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم ....دوست می دارم

«مونولوگ قسمت آخر مدار صفر درجه- شاعرش را نمی دانم راستش»

 

پ.ن.1:دلم یک مسافرت می خواهد ....یک مسافرت اساسی.....دلم می خواهد چند نفری همسفرم باشند .....«به دلیل مسائل امنیتی از نام بردن همسفران مورد نظر معذورم»

پ.ن.2:"گاهی فرشته ها شرمنده می شوند ..."یادت هست این نوشته را؟!!خط و عکس آن روز را کنار هم گذاشتم ساعتی پیش.....


درباره February 2008

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به شاسوسا شبیه تاریک من در February 2008 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی January 2008 می باشد.

آرشیو بعدی March 2008 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.