به دخترک حرف
فروش.....خواهرم
هدا
باغچه جلوی خانه را مرتب کرده ام ....نرده ها را شسته ام ....رنگ پوسته شده اند .
باید با قلم مو به جانشان افتاد ....می ترسم ...می ترسم میانه کار برسی و ....آنوقت
....بی خیال می شوم .....رنگ ها خانه ها را روشن می
کنند و خاک ها تیره ....یعنی خدا دوست دارد تیره باشیم؟خاکی باشیم؟
موهایم کمتر از آنند که خالی شدگی ها را بتوان پوشاند ...تو که می دانی چند تار مو
روی سرم است ....شاید تنها دل خودم را خوش می کنم .....آدم
های زیادی هستند که موهاشان را رنگ می کنند .....همه می فهمند موهاشان سپید است
....شاید تنها خودشان ....و شاید نمی خواهند خودشان......
انارهای پنهان کرده – از چشم مادر – را توی میوه خوری بلور می چینم .....نه...!نمی
شود ....بلور سهم موز و اناناس است ....انار را باید توی کاسه گلی با لعاب آبی چید
....بهار نارنج هنوز برگ دارد ...انار زرد و قرمز کرده ....هندوانه امده ...چند
روزی بیشتر به یلدا ....ای صبا نکهتی از کوی فلانی به
من ار....زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر...می شود قالیچه انداخت
زیر بهار نارنج و ....آنقدر ها هم سرد نیست ....می شود نشست ....راستی دیشب پیرمرد
آمده بود ....مثل دو سال پیش ....اینبار آرام نبود.....باورت نمی شود ، نیمه های شب
توی کوچه تصنیف می خواند .....تا بهار دلنشین آمده سوی
چمن .....ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن .....چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن
گذر....تا که گلباران شود کلبه ی ویران من .....دروغ چرا؟!! ..... یکی
از انارهایت را...........می دانم راضی هستی...
انار ها هستند .....من هستم ....بهار نارنج هست .....نرگس گل کرده .....اینها همه
بهانه ایست که بگویم دلتنگم!!!!
پ.ن.1:این نامه به شدت دلتنگ بود ....شاید شخصی بود اما .....دلتنگی های آدمی را
باد .....
پ.ن.2:گفت : آخرش
چی می شه؟ گفتم : احتمالا حوصله ی خدا سر می ره ...تموم می شه !
گفت
: به نظرت خدا ماها رو اسکل نکرده؟! گفتم : خدا اصلا چرا انسان
آفرید؟!خیلی ها هستند که مدام خودشون رو به اسمون می زنن به زمین می کوبن که چی ؟!!
که ما سقوط کردیم ....گناهکاریم....رو سیاهیم پیش خدا .....حالا ممکنه هیچ کاریم
نکرده باشن ها......انگار ما آدما مرض اینو داریم که اگه یه کار بد می کنیم .....فکر
می کنیم خبیث ترین آدم روی زمینیم ....یا اگه دردی داریم فکر می کنیم دردمند ترین
آدم روی زمینیم!یه لحظه فکر کنیم ....خدا اگر می خواست ما گناه نکنیم چرا
آفریدمون؟؟!!«نمی گم بی خیال شین و هر .....دلتون خواست انجام بدین ها میگم یه ریزه
به اون لطفه ایمان بیاریم»خوب خدا فرشته ها شو داشت ....همه هم که هفت قرآن به سر
حرف گوش کن بودن!!این بشر دوپای بلانسبت زبون نفهمو واسه چی می خواست آخه؟؟!!خوب
معلومه!واسه هیجان .....فرشته ها کسل کننده بودن ....!بابا خدا هم به هیجان نیاز
دارده در عین بی نیازی.....!از فردا نرین آدم بکشین که هیجان داشته باشه ها ....فقط
یه خورده فکر کنین که خدا مهربونه!یه مهربونی از جنسی که نمی شناسیمش! جای اینکه
حال خدا رو بگیریم یه ریزه بهش اعتماد کنیم! نا امیدی از لطف خدا بزرگترین
گناهه!همین....«خدا وکیلی اگه جای مهندسی عمران می رفتم حوزه، تا حالا یه چیزی شده
بودم...نه؟!»