2
ساعت شنی را
بخوابان....
لحظات با تو
بودن را باید به سکون ثانیه ها پیوند زد!

پ.ن.1:خیلی حرف
داشتم این مدت نبودنم را ....از تمام چیزهایی که دیده بودم و از تمام اتفاق هایی که
پشت هم ردیف می شد! اما یک چیز این وسط بدجور آزارم داد ....صبح 8 آبان که بعد از
دو روز موبایلم را روشن کردم اس ام اس جواد آسمان آتشم زد ....صبحانه اشک ....قیصر!جای
کشیدن بالای چای ...توی نی فوت کردم!!امپراطور واژه ها رفت و واژه ها ......تلخ
ترین خبری بود که می توانستم بشنوم!!قیصر برای من بزرگتر از یک شاعر بود...خیلی
بزرگتر!
پ.ن.2: این مدت
داستان کوتاهی نوشتم که چون 6-5 صفحه ای می شود از حوصله ی این صفحه خارج است.
پ.ن.3: ضمنا زنده ام هنوز!