ویارهای مردی زیر باران
وسط جاده ایستاده
ام ....درست روی خطوط مقطع سفید .... نگران به هم ریختن موهام نیستم .....شاید
تراشیدن سر اولین قدم در رهایی از تعلقات باشد .....قطرات به سرم نرسیده بخار می
شوند ......
مثل همیشه داغم
.....داغِ داغِ داغ .....Honey
you are very hot!
.....هان؟؟؟! از آغوشم می ترسی؟؟؟ می ترسی ذوب شوی و با من یکی؟.....! .....نه!نترس
......هم آغوشی آدم ها را یکی نمی کند .....حتی اگر هر دو داغ باشند....
مریم های توی دستم
سیراب شده اند ....من اما هوس کرده ام .....روی خطوط سپید لی لی کنم!!! به این می
گویند ویار مردی در باران ......من آبستن ....نه ....این باران مرا آبستن خود گرده
.....چقدر دلم برای قوطی کمپوت های آلبالو تنگ شده!!!«عاشق کندن کاغذ دورشان بودم»
قول می دهی بعد از زایمان برایم کمپ.ت آلبالو بیاوری؟؟!!
بی خیال لی لی شده
ام..... می دوم روی خطوط سپید .....اما حواسم هست که ناگاهی پایم از خطوط بیرون
نزند ....می دوم.....می گویند ته این جاده به خانه شما می رسد ......هرچه می دوم
اما ....مه می بینم و مه ......باران هم علاقه عجیبی به زدن روی سر کچل دارد
انگاری.........

پ.ن.1: باران یعنی
تو بر می گردی ....*
پ.ن.2:می دانی
دوست دارم وقتی کسی از این طرف می کشد دستم را .....تو هم از آن طرف دستم را بکشی
.....درد رها کردن دستم از درد جر خوردن از وسط بیشتر است .....باور کن ....
پ.ن.3:امروز
چشمانم سفیدی می رفت .....خوب نمی دیدم!«خوب اصلا چرا دارم اینو به شما می گم؟؟!!دکترین
مگه؟؟!!!»
پ.ن.4:دلم برای
باران های نقره ای تنگ شده بود.....اوس کریم متشکرم!!!
پ.ن.5: این قضیه
کچلی جدی است ها ....ما دو هفته ای می شود که سر مبارک را به تیغ سپردیم!!!
*.نام کتابی از
نزار قبانی که من دیوانه شعرهاش هستم!

